تبلیغات
شیـــعه چهـــارده معصـــوم ع

نشسته ام لب ایوان خانه ام تنها

نشسته ام لب ایوان خانه ام تنها

كه یك غزل بنویسم بدون چون وچرا

غزل برای كسی كه مرا بزرگم كرد

كسی كه داده به من خرج آب و نانم را

غزل برای همان كس كه سفره اش پهن است

برای هرچه فقیر و برای هرچه گدا

همان كه اوج فلك هست خاك نعلینش

همان كه مرتبه اش میرسد به عرش خدا

همان كه دست دلم ازل اسیرش بود

اسیر بركه ی سبز خم غدیرش بود-


نشسته ام لب ایوان خانه ام تنها

كه یك غزل بنویسم بدون چون وچرا

غزل برای كسی كه مرا بزرگم كرد

كسی كه داده به من خرج آب و نانم را

غزل برای همان كس كه سفره اش پهن است

برای هرچه فقیر و برای هرچه گدا

همان كه اوج فلك هست خاك نعلینش

همان كه مرتبه اش میرسد به عرش خدا

همان كه دست دلم ازل اسیرش بود

اسیر بركه ی سبز خم غدیرش بود-

 

 

 

 

دلم شكسته وخسته ز جنب و جوش شده

دلم چه گوشه نشین و چه بی خروش شده

دلم دوباره خمار پیاله ی ساقیست

دلم خراب شرابی ز می فروش شده

صدای قمری ام از چه دگرنمی آید

قناری ام به قفس ازچه رو خموش شده

دلی كه ازهمه دل ها بریده ام حالا

اسیر غمزه ی یك پیر كهنه پوش شده

برای اینكه "علی" بشنوم من از زهرا

ببین چگونه زبانم شبیه گوش شده

خدا كند كه دگر تا همیشه خواب شوم

فدای خاك قدم های بوتراب شوم

 

 

دوباره بازهوای نجف به سر دارم

از اینكه بال ندارم دو چشم تر دارم

به جان مادر پیرم بدان كه ممكن نیست

كه دست از دراین خانه ی تو بر دارم

به خاطر نظر مهربان حضرت توست

میان این قفس سینه جان اگر دارم

همه مرابه خدابنده ی تو میگویند

به جای كعبه ز بس بر رخت نظر دارم

تویی كه لطف وعطا خانه زاد خانه ی توست

تمام ثروت دنیا كم ازخزانه ی توست

 

تو شاه هستی ومن سائل درت هستم

گدای دائمی دست قنبرت هستم

كبوترانه به سوی تو بال و پر زده ام

كه باورت بشود من كبوترت هستم

میان این همه اسم و لقب كه داری تو

هلاك نام خدایی حیدرت هستم

خداست شاهد حرفم كه از طفولیت

همیشه ماهی آن حوض كوثرت هستم

امام اول من آخرین پناه منی

تو نور مطلق حق درشب سیاه منی

 

شاعر : محمد حسن بیاتلو



       محمدحسین
      06:43 ب.ظ -  شنبه 19 مهر 1393